
هفت رخ، فرود صادقی
“دریا، نخستین حافظهی گیتی ست
آنجا که آب،
از هنوز و تا همیشه در کابوس خدایان میلرزد،
و فانوسی در دوردست ها میسوزد،
نه برای رهنمون کشتیها،
برای یادآوری جنون انسانِ معلق و ویرانِ درون خود…!”
“فانوس دریایی” (The Lighthouse) فیلمی به کارگردانی رابرت اگرز(Robert Eggers) محصول سال 2019 و با بازیگری بسیار زیبای “رابرت پتینسون” و “ویلیام دفو” ، فیلمی از جنس رؤیاهای سیاه است، جایی میان کابوس و اسطوره، میان روان و فلسفه.اثری که از نخستین قابِ سیاه و سفیدش تا آخرین بوق ممتدِ فانوس، ذهن را در چنبرهی یک بازی پیچیدهی هستیشناختی و ناخودآگاه نگاه میدارد.در آغاز فیلم، ذهن بیینده به سمت و سوی سینمای کلاسیک خواهد رفت(با توجه به فرم و سبک فیلمبرداری،اندازه قاب تصویر، سیاه و سفید بودن)صدای بوقی ممتد که از همان نقطه ی آغاز ما را از یک حادثه باخبر می کند، این بانگ، پیشدرآمدیست بر حادثهای درونی. فرو رفتن در جهانِ ناخودآگاه، جایی میان جنون، اسطوره، و حقیقت.فیلم آینهایست در دست ناخودآگاه انسان، تا از خلال تاریکی تصویر، روشنایی ذهن را بیازماید.
این فیلم نه با زبانِ واژهها و دیالوگ های امروزی، بلکه با زبانِ استعارهها، سمبلها و اسطورهشناسی و کهنالگوها در سطحی ژرف و برآمده از اقیانوس(خرد و اسطوره) با ناخودآگاه بیننده یک گفتگوی چالشی برقرار می کند که ریشه در روانشناسی یونگ(آرکی تایپ و کهن الگوها)دارد.
دو مرد که برای یک شیفت چهار هفته ای و نگبهانی از یک فانوس دریایی پا به یک جزیره می گذارند.یکی از این دو شخصیت مسن تر می باشد و از بدو ورود قدرت و موقیعیتش را برای مرد جوان تر تثبیت می کند. پیرمردی کهنهکار، آمرانه و رازآلود و جوانی که پر از میل، خشم، و عطش معناست.اما در واقع، این دو نه دو شخصیت، که دو وجه از یک رواناند:«فرمانروای کهن ناخودآگاه» و «منِ نوپای آگاه». جزیره استعارهای از «ذهن» است و فانوس، نمادِ «حقیقت».
پیرمرد، چهرهای ست از پوزیدون، خدای دریا، خشمگین و فرمانروا، قهار و دانا به رازهای اعماق. مرد جوان، پرومتهای که در تمنای لمسِ آتش، به عصیان کشیده میشود.در این جزیره، جغرافیا رنگ میبازد و همهچیز بدل به استعارهای از ذهن انسان میگردد.از همان بدو ورود، رابطهی میان دو نگهبان در مرزِ سلطه و فرمانبرداری تعریف میشود؛ پیرمرد، فرمان میراند و دیگری، در خشم خاموش خویش، میکوشد تا از سایهاش رهایی یابد. هر چه زمان میگذرد، مرز واقعیت و خیال درهم میشکند و هر دو در گردابِ ناخودآگاه خویش فرو میروند.
از دیدگاه روانشناسی، دو مرد،شخصیت معلق و متضادی دارند. یکی پرگو و دیگری کم سخن اما سراسر خشم و تلاش برای به دست آوردن قدرت و بقای آن. دو شخصیت که ناخودآگاه ما را به سمت و سوی شخصیتهای نمایشنامههای مکتب آبسورد(ابزورد) میکشاند.یک بیهودگی آزاردهنده از تخیلات سورئال انسان در برابر حقیقت وجودی خود. همین شاخصه ها ذهن بیننده را به سمت و سوی شخصیت های؛ “پوتزو و لاکی” داستان نمایشنامه ی”در انتظار گودو ” اثر ساموئل بکت به پیش می برد.گاهی در برابر هم زورآزمایی می کنند تا بر دیگری چیره شوند اما اندکی بعد بخشی از وجود خود را به نمایش می گذارند که در ذهن خویش ساخته شده و وجود خارجی ندارد. کشمکش بین دنیای واقعی دو شخصیت اصلی داستان و آنچه که در ذهنشان ساخته اند، به بررسی روانشناختی این دو شخصیت کمک فراوانی کرده است و درمانده گی انسانها را در شرایطی خاص بازگو می کند.
هر چه زمان میگذرد، مرز واقعیت و خیال درهم میشکند و هر دو شخصیت در گرداب ناخودآگاه خویش فرو میروند.
هنگامی که در بحران گرفتار می شوند رفتار و روان آنها به مراتب دچار عدم تعادل و ناپایداری می شود. خشم دریا و موج های متلاطم، گویی وجهه ی خروشان و جنون آمیز وجود آنها را نیز زنده می کند تا بیننده بداند که انسان تا چه اندازه می تواند ترسناک،هراسان،تنها و مسخ روان و غریزه اش باشد و خود را در میان برزخی از بیم و امید و انتظارهای بیهوده اش قرار می دهد و یک بیهودگی آزار دهنده را مدام تکرار می کند.
در یکی از سکانس ها شخصیت پیرمرد از زبان پوزوییدون(خدای دریاها) سخن می راند و چون تازیانه بر پیکره ی روحی مرد جوان فرود می آورد که اینگونه او را مسخ و مقهور کند.ترفند دیگر وی قراردادن یک عروسک پری دریایی در رختخواب مرد جوان است که به نوعی میل جنسی و غریزه اش را از ناخودآگاهش بیرون بکشد و در برابرش قرار دهد. در این میان، عروسک پری دریایی، کلید ورود به ضمیر پنهان مرد جوان است: سمبل میل و غریزه، تجسم آن نیمهی زنانهی روان (آنیما) که یونگ از آن سخن میگوید. ادامه ی این مسخ شدگی را در سکانس هایی می بینیم که مرد جوان در برابر یک پری دریایی در تخیل خود قرار می گیرد و به آمیزش با او می پردازد.در فیلم، زن (پری دریایی)، تجسم میل است؛غریزهی جنسی و وهم تسخیرناپذیر ناخودآگاه. غریزه، در اینجا نه نیرویی حیاتی بلکه ابزاریست برای مسخ، برای بازگرداندن انسان به تاریکیِ آغازینِ وجود. او (پری دریایی)، همان «سیرن» است که در اساطیر آمده است، درون دریا می زیست و با صدایی جادویی می خواند و آوازش کشتیبانان را به سوی مرگ و تباهی میکشاند، به گونه ای می توان گفت این نیرویی مخرب(سیرن) ماهیتی دیگر است از عشتاروت(ایشتار) در اساطیر میان رودان (بین النهرین)که مردهای عاشق خود را به سرنوشتی شوم دچار می کرد به تباهی می کشاند.(رجوع شود به اساطیر میان رودان به خصوص؛ حماسه ی گیلگمش).
در این فیلم تقابل انسان و خدا را میبینیم انسانی که به بردگی گرفته میشود و هر روز کاری بیهوده وار انجام میدهد و از رفتن به اتاقک بالای برج مربوط به نگهداری فانوس دریایی منع شده است همین جلوگیری از ورود مرد جوان به آنجا او را ترغیب میکند که به کشف این نباید برخیزد. اما میل به شناخت، او را همچون پرومته، به طغیان میکشاند.
فانوس که در اقیانوس و دریاها راهنمای کشتیها و ملوانان است و اکنون چون سیب ممنوعه و یا درخت دانش نباید توسط انسان کشف و لمس شود. رقص، دعوا و دیالوگهای دو شخصیت ما را به سمت و سوی اسطورهها و روانشناسی میبرد وقتی پس از مستی مرد جوان، میان آبی که از بارش سیل آسای باران کلبه را در برگرفته ، از میان آن برمیخیزد و به دفترچه یادداشت پیرمرد دست پیدا میکند و صفحات آن را میخواند و به سرنوشت شومی که در انتظارش هست پی میبرد و گویی به کشف راز مگوی خدایان رسیده است. سپس پیرمرد را کتک میزند و قلاده بر گردنش میبندد و او را در حالی که روی دست و پا میخزد بیرون میبرد و در گودالی میافکند و زنده به گورش میکند .پس از آن بالای برجک میرود و به کشف فانوس، چون پرومته یا پرومتئوس که به سبب عشق به انسان آتش را از خدایان ربود و به انسان هدیه داد و به همین جرم از طرف خدایان محکوم شد تا ابد در کوهی بر صخره سنگ ها به زنجیر شود و هر روز عقابی پهلوی او را بشکافد و جگرش را بخراشد و بخورد و فردا نیز چنین عقوبتی جانفرسای تکرار می شود و تا بی نهایت همین شکنجه و عذاب هر روزه پرومته است. مرد جوان وقتی فانوس را کشف میکند به جای نابودی آن، مسخ و مسحورش میشود و خود را به ورطه نابودی میکشاند.
سکانس نهایی، وقتی جوان به نور میرسد و در برابر شعاع فانوس میخندد و فریاد میزند،چهرهاش از هم میپاشد زیرا تاب دیدن حقیقت را ندارد.نور، همان آگاهی مطلق است، برهنه، بیرحم، و بیچهره که چشمِ انسان را میسوزاند و از خود میزداید. بدینسان، مرد جوان در جدالی میان سه نیرو:«غریزه»، «نیرو»، و «دانایی» به سر می برد و در پایان، چون نتوانست میان این سه ماهیت پیوند و آشتی برقرار کند، نابود میشود.
در عمق فیلم، رگه های فلسفه ی اگزیستانسیالیستی و ابسورد وجود دارد. مرد جوان هر روز کاری بیهوده و تکراری انجام میدهد، سنگی را بالا میبرد، باری را میکشد، و از ورود به اتاقک بالای برج منع میشود. این چرخهی تکرار، بازتاب رنج سیزیف است انسانی که محکوم به تکرار است و در همین تکرار معنا را جستجو میکند.
نگاهی فلسفی، به انسانی که برای کشف آرامش، خود را در برابر تمام عناصر درونش تنها میبیند و اودیسهوار از میان دریاهای سهمگین میگذرد تا در جستوجوی آنچه که میخواهد خانهاش (آرامش و دستیابی) باشد جانش را باج میدهد.
انسانی که در برابر قدرتهای اندیشهای سرمایهداری تنها در پی رسیدن به یک خانه است کارگری که مقهور خودکامگی نیرویی برتر است که خودش آن را در ذهن پرورش داده است.
فانوس دریایی بیآنکه پاسخ دهد، پرسش دارد: آگاهی ،رهایی ست یا رنج؟ آیا دانستن، ما را از تاریکی نابخردی می رهاند یا به فروپاشی وجودی میکشاند؟ آنچه این فیلم نشان میدهد، کسوف ذهن است لحظهای که گذشته و آینده و اکنون، مرزبندیهای خود را از دست میدهند و آگاهی، مانند فانوسی بیش از حد روشن، چشم انسان را میسوزاند.
فیلم اگرز دعوتی است برای بازگشت به درون، سفر به لایه های ذهن؛ نه برای یافتن راهِ خروج، بلکه برای دیدارِ سایهها(ترس ها و…). آنگاه که ما در برابر فانوس میایستیم، میبینیم که نه تنها خدایان بیرون نیستند، بلکه فانوس درون ماست که تمامی راهها را روشن یا محو میکند. پرومتئوسهای مدرن، فانوس در دست، میآیند تا بدانند و برخی، همانجا میسوزند.
رابرت اگرز با بهرهگیری از اسطوره، فلسفه و روانشناسی، جهانی میسازد که در آن مرز میان خیال و واقعیت، روشنایی و تاریکی، عقل و وهم، از میان میرود. فیلم نه فقط با زبان تصویر، بلکه با صدا، نور و ریتم خود، تجربهای درونی میآفریند؛ تجربهای که تماشاگر را از تماشاگر بودن خارج کرده و به بخشی از کابوس بدل میسازد.
فیلم، سفریست ادیسهوار در امواج وهم و وجدان، در مسیر شناخت خویشتن، همچون رویایی که از ژرفنای اساطیر و روان برمیخیزد تا نشان دهد که انسان، در کشاکش میان خدایان درون و ترسهای نهفتهاش، چگونه از فانوس روشن آگاهی، تنها به چشم خیرهی تقدیر میرسد.فیلمیست از جنون خرد، از غریزهی فلسفی انسان برای لمس ناممکن.
فیلمی بسیار ژرف که اگر کوبریک، یونگ، سارتر زنده بودند و به تماشایش مینشستند، ایستاده میخکوب میشدند نه برای دیدن فانوس،بلکه برای شنیدن صدای آتشی که درون انسان شعله می کشد و او را می سوزاند.











