هفت رخ
– بابونه راستگویان
وقتی قیچی روی صحنه می رود، چه کسی دیالوگ را نجات می دهد؟
جیرجیرکهای چوبی صحنه، زیر نور فانوسهای کمتوان سالن تئاتر شهر، آوازی تو دماغی میخواندند. در تئاتر شهر جایی که سایهها بلندتر از قامت انسانهاست مردی با کت خاکستری که همیشه انگار بوی جوهر خشکیده و کاغذ سوخته میداد، صندلی ردیف سوم لم داده است. او را «استاد» صدا میزنند، نه از سرِ احترام، بلکه از عادت به واژهای که معنایش را باد برده است. حالا میگویند؛ که نمایشی نو را آماده اجرا کرده است. اثری با عنوان شگفتانگیز «سکوتهای مقدس».
آیا این یک شوخی تراژیک است؟ سانسورگری که نور و واژهها را خفه میکرد، حالا میخواهد به آنها جان ببخشد؟ چطور؟ مگر میشود؟ مگر ممکن است سانسورچی، همان که سالهاست بر خطوط پنهان ِ عبور روایت، شاه راه های خاموش خیال، گردههای واژه و نبض تصویر، قیچی میزند، کسی که وقتی ریسمان های نامرئی ارتباط را برید، صداها در گلوهای دیجیتالی ماند و هیچ تصویری به مقصد نرسید، اکنون خود بر صحنه بیاید؟ آن هم نه در نقش مأمور حذف، بلکه در مقام خالق،کارگردان ؟ این تضاد، خشم و حیرت بسیاری را برانگیخته است. مردی که سالها راهِ صدا را بسته، حالا نمایش اجرا میکند؟ آیا قرار است حذف، خودش را در مقام خلق بازسازی کند؟
حذف، یا بازنویسی واقعیت؟
سانسور فقط پاککردن نیست. نوعی بازنویسی است؛ نظمبخشی به جهان از طریق محدودسازی آن. سانسورچی میخواهد جهان را آنگونه که میپسندد، روایت کند. او با قدرت حذف، شکل تازهای از معنا میسازد. او نمیگذارد شما «همهچیز» را ببینید، بلکه تنها «آنچه را باید». پس اگر چنین کسی حالا اثری نمایشی بر صحنه بیاورد، چه ساخته است؟ باز هم تئاتر است؟ یا فرمی نمایشی از همان نظم تحمیلی، با نور و طراحی صحنهای بهتر؟
مرد خاکستریپوش، سالها پشت پنجرههای مات دفترش نشسته بود. قیچی باغبانی بزرگی کنار دیوار داشت، نه برای درخت، برای کاغذ. او نمیبخشید، توضیح نمی داد، فقط حذف میکرد. میگفت: «بعضی صداها مثل شاخههای بیمارند. باید بریده شوند تا درخت نفس بکشد.» اما هیچوقت نگفت درختِ کی؟ چه کسی تصمیم میگیرد کدام شاخه بیمار است؟ و چرا باید همیشه ترس، مبنای تنفس باشد؟
تئاترِ حذف، یا حذفِ تئاتر؟
در گوشه ی دفتر او، واژههای بسیاری مرده بودند، شاه راه های خیال زیادی خاموش شدند، ریسمان های نامرئی بسیاری بریده شد ولی شبها، وقتی چراغها خاموش میشد، خطوط سیاه زنده میشدند. واژههای ممنوعه از لای کاغذ بیرون میخزیدند، روی میز میرقصیدند. زمزمههایی میکردند که شبیه صدای کودکی بود که هرگز اجازه آواز نداشت. گاهی خودش هم میدید که این سایهها از جیب کتش فرار میکنند؛ صدای گذشته، خطخورده، خاموش.
حالا، در آستانه اجرای نمایشی که خودش نوشته، باز هم به سانسور مشغول است. در تمرینها، با مداد قرمز، مثل شمشیری ناپیدا، بالای سر بازیگران میچرخد: «این جمله را آرامتر… آن نگاه را حذف کن… آن صحنه اصلاً نباشد.» بازیگران میدانند او کارگردان نیست؛ نگهبان است. کسی که مرزها را تعیین میکند. کسی که تئاتر را نه بر پایه حضور، بلکه بر اساس غیاب میسازد.
اما تئاتر با حذف نمیمیرد؛ شکل دیگری از خودش را به دنیا میآورد. گاهی آنچه ممنوع است، در سکوت زندهتر شنیده میشود.
گریز پروانه های سیاه از سرورهای فیلتر شده به صحنه تئاتر
شبی، وقتی سالن را قفل میکرد، برگهایی از نمایشنامهاش به زمین افتاد. باد از پنجره نیمهباز آنها را به پرواز درآورد. خطوط سیاه روی کاغذ آب شدند و به پروانههای تیرهای بدل گشتند. روی شانههایش نشستند. دستش را دراز کرد، ولی گریختند. شاید آن لحظه، تنها لحظه صداقت بود؛ وقتی حذفشدهها به زندگی بازمیگشتند، بدون اجازه، بدون سانسور.
گفتهاند در صحنه پایانی نمایش، بازیگر باید ۴۷ ثانیه سکوت کندنه یک ثانیه کمتر، نه یک ثانیه بیشتر. استاد، با زمانسنجی در دست، از ردیف سوم نظاره میکند. اما چه کسی میداند در آن سکوتِ اندازهگیری شده، در آن سکوتِ ممتد، چه واژههایی از لای خطوطِ حذفشده به سالن نشت خواهد کرد. آیا تماشاگر، آنچه نگفته شده را خواهد شنید؟ آیا سکوت، خود نوعی افشاگری است؟
تئاتر شهر هنوز بوی کهنه ی کاغذ و اضطراب میدهد. شاید فرداشب، وقتی چراغها خاموش شد، پروانهها بازگردند، اینبار نه از روی کاغذ، که از دهان تماشاگرانی که سکوت مقدس را شنیدهاند.
خالق سکوت
در تئاتر زندگی، سانسورچی همیشه روی صحنه است. اما پشت نقاب. حذفگر واژهها و نورها و روایت ها، اجرای خودش را با سکوت تنظیم میکند. اما دیر یا زود، سایهها نقش خود را پس میگیرند. حذفها تبدیل به داستان میشوند. خطهای قرمز، دور قلب او میپیچند. و شاید، فقط شاید، در لحظهای از اجرا، خودش هم نداند؛ آیا دارد چیزی را بیان میکند، یا باز هم دارد آن را پنهان میسازد.
وقتی قیچی روی صحنه میرود، دیالوگ را سکوت نجات میدهد، سکوتی که از لای زخمهای متن میجوشد و حقیقت را چون پروانهای سیاه به پرواز درمیآورد. مرد خاکستری این را میداند و از آن هراس دارد.
پایان نمایش، آغاز معمایی دیگر است
سانسورچی به صحنه آمده، نه فقط یک کنجکاوی هنریست، بلکه نشانهایست از پیچیدگی زمانه ما. زمانی که مرز میان قدرت و روایت، خالق و سانسورگر، آنقدر تار شده که دیگر نمیدانیم، این صحنه، نمایش است یا همان سانسور، در لباس نو؟












