هفت رخ، بابونه راستگویان-دانش آموخته نمایش
میگویند سالن تمرین، جاییست برای جان گرفتن نقشها. اما گاهی همانجا، جانِی خاموش میشود. صحنهها همیشه درخشان نیستند، بعضیهاشان پر از خاکسترند. خاکستری که نه از آتش اشتیاق، که از سوختن بیصدا بهجا مانده است. در بعضی گروههای هنری، شبها پیش از آنکه نور صحنه روشن شود، چراغهای دیکتاتورهایی خاموش می شوند، که تاج ندارند، اما سلطه دارند. دیکتاتورهایی که نه با فریاد، بلکه با پچپچ و قرارداد، هنرمند را به سکوت وامیدارند. آنها که پشت ژست حرفهایگری و تابلوی شفافیت، سیاهی را قورت دادهاند و به جان دیگران پاشیدهاند. اینبار نه سیاستمداران، که تهیهکنندهای با لباس ناجی و لبخندی کشدار، کارگردانی که تئاتر را از معبدی مقدس به مسلخی پنهان بدل کرده، بازیگردانانی که بهجای هدایت احساس، با روان بازیگر بازی میکنند. سلطهای که نه تنها از بالا که در میان خود جماعت هنری هم رخنه کرده است. گاهی کسی از میان خودشان، دشنه را پنهانی فرو میکند. قدرت، گاهی در نگاههایی ست که چیزی نمیگویند، فقط میپرسند: «میخوای باشی یا نه؟» و گاهی ظلم در کف دستهایست که وانمود میکنند چیزی میبخشند، اما در واقع چیزی میدزدند. روح را، مرز را، حق «نه» گفتن را. قیمت «ماندن» را سکوت تعیین میکند. قیمت «حرف زدن» را حذف. چطور می شود وسط اجرای زنده روح را مصادره کرد؟
نور صحنه تنها سایه ی دیکتاتوریست که سهم دیگران را بلعیده است؟
در سایههای صحنه، جایی میان خاکستر پردههای نیمسوخته و نجواهای فراموششده، دیکتاتور ایستاده بود با لبخندی ساختگی و دستانی چسبناک. او نهفقط روح را، که مزد نان را نیز میبلعید. میگفت: «اگر من نبودم، تو حتی خوابِ دیده شدن را نمیدیدی. پس دهانت را ببند و با همین اندک بساز.» کلماتش همانند قفلهایی طلسمشده، بر دهانها افتاد. هرجا که نامی شکوفا شد، رد پایی از مصادره بر پیشانیاش نشست؛ آنچنانکه گویی خودِ حقیقت، پیشاپیش گروگان گرفته شده بود. نمایش ادامه داشت، اما بازیگرانش شبحوار، با گلوهای بسته، فقط دهان میزدند.
و همیشه این جماعت تنها نبودند؛ همکارانی بودند که با لبخند نقشِ همدست گرفتند. سوگلیهایی که در صحنه یا پشت صحنه میدرخشیدند، اما در خاموشسازی دیگران شریک بودند. بازیگرانی که نه سکوت را شکستند نه آن را تاب آوردند، بلکه آن را صیقل زدند، آراستند، قابل تحمل نشان دادند. بعضیها آنقدر به این هزارتوی تاریک عادت کردهاند ، که روشنی برایشان غیرقابل فهم است. بعضی دیگر، این سکوت را همچون پردهای زرین، با افتخار به نمایش گذاشتند.
چه کسی چراغ ها را پیش از آغاز اجرا خاموش می کند؟
شبها پیش از آنکه نور صحنه روشن شود، چراغ های دیگری خاموش می شوند: چراغ اعتماد، چراغ امنیت، چراغ آزادی. گاهی یک نورافکن، به بهای خاموشی ده صدا روشن میشود.گاهی یک جایزه، به قیمت فرو رفتن دیگری در تاریکی داده میشود. و انگار این فضا را شما ساختید و شما مخترع صحنه اید.
و اینک، نسل تازهای با زخمهایی تازهتر از خانهنشینیهای ناگزیر، از سوتهای پایان بیدلیل، از سکوتهای تحمیلشده سر برآوردهاند. آنها که نه حذف شدند، نه بازی داده شدند، فقط به فراموشی سپرده شدند. به این بهانه که: «دیگر وقت تو گذشته یا الان وقتِ حرف زدن نیست».
اما حقیقت، مثل بخاری ناپیدا، از لای درز دیوارها بیرون میزند. مثل صدای زوزهی شبانهای که کسی آن را جدی نمیگیرد، اما هست. چند سالیست که گاهی کسی حرف میزند. کسی میان تمرین سکوت نمیکند. کسی که قرار بود خاموش بماند، ناگهان بیدار میشود و چیزی را نشان میدهد که همه میدانستند، اما جرأت دیدنش را نداشتند. و از همانجا، زنجیر صداها شل میشود. یکی گفت. دیگری تکرار کرد. بعد، کسی با صدایی لرزان اعتراف کرد. و آنگاه، دهانی که سالها بسته مانده بود، آرام باز شد.
برخی گفتند «این موجیست که میگذرد» اما فراموش کردند موجها پیش از عبور، می شویند و عیان میکنند. این موج درخشان نبود، خاکستری بود. اما همین خاکسترها، رد قدمهاییست که جرأت کردهاند از مسیر خاموشی بیرون بزنند. این یادداشت، پرده نیست، پنجره است، بهسوی نوری که سالهاست دزدیده شده و بهسوی آنهایی که حالا میدانند، حتی اگر استخوان بسوزد، حقیقت را باید گفت .چون اگر نگویند، چراغِ صحنهها همچنان با تاریکی روشن میشود.
افشای این امر پنهان، نخستین گام برای رهاییست. نه برای رسوایی، که برای نجات. رهایی یعنی دیگر نترسیدن از حذف شدن، از بیکار ماندن، از متهم شدن به اغراق. رهایی یعنی گفتنِ حقیقت، حتی اگر واژهها استخوان بسوزانند. در جهانی که دیکتاتور با لبخند میآید، شجاعت یعنی ایستادن با صدایی لرزان، اما روشن.












